محل تبلیغات شما

مورخ 21آبان  98 قصه گویی نمایشی با عنوان کلوچه های خدا  با شرکت 26نفر  از دانش آموزان  کلاس دوم ابتدایی مدرسه شهید بایرامی برگزار گشت .

این قصه قصه خرسی می باشد که برای تشکر از نعمت های خدا میخواهد کاری برای خدا انجام دهد دوست بدش کلاغ میگه کلوچه بپز برای خدا و دوست خوبش جوجه تیغی میگه مهربان باش با دیگران اینطوری تشکر کن خرس تنبل میگه خوب چه کاری مهربونی سختتره من کلوچه رو ببرم برای خدا بعدا مهربونیم میکنم خلاصه کلوچه رو میپزه و راه میافتن با کلاغ که ببرن به خدا بدن توی راه یک آهویی رو دید آهو گفت چه کلوچه های خوش بویی یکی به من میدی ؟ کلاغ پرید جلو که حرفشم نزن اینها برای خداست ولی خرس کوچولو یاد حرف جوجه تیغی افتاد و گفت شاید اگر کلوچه بدم به آهو خدا خوشحالتر بشه برای همین یه کلوچه به آهو داداونم گفت خدا ازت راضی باشه  و راه افتادند توی راه سنجابی دیدند سنجاب گفت چه کلوچه های خوش بویی یکی به من میدی؟ خرس کوچولو یکی هم به سنجاب داد سنجابم گفت خیر ببینی خرس کوچولو به طرف تپه به راه افتاد.در بین راه به راسو و گورکن و بلدرچین برخورد و به هر کدامشان یک کلوچه داد.سبدش خیلی سبک شده بود.حالا چند تا کلوچه در آن مانده بود؟فقط دو تا کلاغ گفت خب بیا یکی رو من بخورم یکی رو تو دوتا کلوچه کمه برای خدا بعدا براش میپزی خرس کوچولو به فکر فرو رفت در همان لحظه باران تندی گرفت .کلاغ و خرس کوچولو زیر درختی پناه بردند.یک خانواده ی موش صحرائی هم تا زیر درخت دویدند و کنار خرس کوچولو و کلاغ نشستند.آنها خیس شده بودندو میلرزیدند.ناگهان یکی از بچه  موش ها گفت:"آخ مامان جان من گرسنه ام!"بچه های دیگر فریاد زدند:"من هم! من هم! من هم!"خرس کوچولو به کلوچه هایش نگاه کرد و آهی کشید اما بعد لبخند زد و گفت:"کلاغ درست می گوید.این دو تا کلوچه برای خدا خیلی کم است."سپس کلوچه ها را چند تکه کرد و به همه گفت:"بفرمائید!بفرمائید!خودتان بخورید!"باران کم کم قطع شد.موش ها و کلاغ خداحافظی کردند و رفتند.خرس کوچولو هم سبدش را بر سر گذاشت و به سوی لانه اش برگشت.بین راه به دوستش جوجه تیغی سر زد و همه چیز را برایش تعریف کرد.جوجه تیغی به خرس گفت:"آفرین خرس کوچولو!خیلی دلم می خواهد تو را ببوسم، حیف تیغ تیغی ام!"خرس کوچولو خندید و آخرین تکه کلوچه را به جوجه تیغی داد.بعد با کمی نگرانی پرسید:"تو مطمئنی که خدا مهربانی را بیشتر از کلوچه دوست دارد؟"جوجه تیغی که دهانش پر از کلوچه بود فقط سر تکان داد.بعد کلوچه را قورت داد و گفت:"چقدر خوشمزه بود خرس کوچولو!خدا از تو راضی باشد!"آن وقت ابرها از جلوی خورشید کنار رفتند و رنگین کمان بزرگی در آسمان درست شد.خرس کوچولو با شگفتی فریاد زد:"وای خدا جان!چقدر آسمان را قشنگ کردی!"خرس کوچولو دیگر کلوچه ای نداشت که برای خدا ببرد ولی ته دلش مطمئن بو که خدا از او راضی

 

 

 

قصه گویی کلوچه های خدا

نشست کتابخوان مدرسه ای به مناسبت هفته وحدت

آشنایی با امام مهدی عج و عید بیعت

کلوچه ,خدا ,خرس ,کوچولو ,کلاغ ,تیغی ,خرس کوچولو ,برای خدا ,جوجه تیغی ,کلوچه های ,و گفت

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مردان بی ادعا